تا حالا شده وقتی نگاهت به یه کتاب جدید میافته بترسی ، یا حتی وقتی دستتو میبری جلوکه برش داری بخونی ، قلبت شروع کنه به تند تند زدن و دستت بلرزه؟
اونوقت شاید ترجیح بدی چشماتو ببندی ، یه نفس عمیق بکشی و از خیر خوندنش بگذری ، حتی یه جوری بین باقی کتابا قاییمش کنی !
تازه بگذریم از اونهمه کتابی که بسته بندی کردی و بردی تو انباری خونه و کلی خرت و پرت ریختی روشون که چشمت بهشون نخوره!
فهمیدن تاوان سنگینی داره ، گاهی بدجور زندگیتو میریزه بهم و هرچی داری و نداریو میزنه میشکنه.
گاهی فهمیدن کشنده است ، اما نفهمیدن واست کشنده تره ، پس مجبوری بین فهمیدن و نفهمیدن ، همون فهمیدن رو انتخاب کنی!
راستی واقعا آدمای دیگه چطوری فکر میکنن ، چطوری زندگی میکنن ، به چی فکر میکنن ؟
بعضی وقتا میگم خوشبحال اونایی که نمیفهمن ، ببین چه زندگی آرومی دارن ، اما همون لحظه پشیمون میشم ، چون اینو خوب فهمیدم که هر آدمی مجبوره یه روزی بفهمه ، حالا یکی امروز، یکی فردا ، یکی لحظه ی مرگ و دیگری بعد از مرگ ....
نمیدونم میدونم ...
میدونم نمیدونم ......