
ماتیلدا... ماتیلدا... ماتیلدا...
کجایی ماتیلدا؟ چشمت به کدامین سو مینگرد، در پی من؟ هنوز قلبم برای تو میتپد، با اینکه فراموشی مرا در بر گرفتهاست. راستی، هنوز هم وقتی راه میروی پاهایت درد میکند؟ بیا... بیا تا چیزی را نشانت دهم که تا به حال ندیدهای! بر فراز برج فانوس دریایی، جایی که مرغ ماهیخوار با باد میجنگد، همچون من. منی که در پیچ و تاب زمان، در خط مقدم مرزهای خواستن و نخواستن میجنگم. ماتیلدا... تپش قلبت را حس میکنم بر کف دستانم، جایی که خط سرنوشت بر آن نگاشته شدهاست. ایمانت تو را به کدامین سو میکشاند؟ هنوز هم در پی منی؟ تا کجا مرا یافتهای؟ هر کجا باشی، ماتیلدا، ایمانت تو را در قلب من نشاندهاست. پس هیچگاه از من دور نخواهی بود. هنوز صدای توپ و خمپارهها در گوشم زمزمه میکنند. اما توپ و خمپارهای برای دوریمان کارساز نخواهد بود، وقتی که عشق من، در کنارت هست و ایمانت، در کنارم. امید و عشق در هم تنیدهاند، و ایمان آنها را در بر گرفتهاست. پس تو را میبینم که در باغ بیکران سیب مرا خواهی یافت. آنگاه مینشینم و تنها تو را مینگرم... تو را مینگرم... تو را مینگرم. ماتیلدا، به انتظار خواهم نشست. در انتظارت...
مانچ
13/3/1966
بیمارستان پاریس


