| طوطی متحول می شود... |
| ساعت ۳:٤٦ ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٧ |
|
درخبرها خواندم فریادهای درخواست کمک یک طوطی خانگی در نیوجرسی آمریکا باعث شد پلیس به خیال کمک به یک شهروند خود را به آن خانه برساند. یاد خاطره ای افتادم. در سفر آخری که به اصفهان داشتم یکی از بستگان دور از خانواده ای متدین و سنتی از کاسکوی زیبایی می گفت که چندی پیش از آن برایش هدیه آورده بودند. حتما می دانید که کاسکو از باهوش ترین و زیباترین انواع طوطی با قدرت اعجاب انگیزی در حفظ اصوات و کلمات و تکرار صدای انسان با همان زیر و بم هاییست که می شنود. این کاسکو، مونس خانم خانه می شود و او هم با علاقه به تربیت و آموزشش می پردازد. به طوری که حتی راهنمای شیوه های آموزش متون طولانی و مفصل به این پرنده را تهیه می کند و براساس آن زمان قابل توجهی را به اینکار اختصاص می دهد. خوشبختانه تلاش خانم نتیجه می دهد و کاسکوی دوست داشتنی به خوبی تربیت می شود. به نحوی که صبح ها مادامی که همه در خواب بودند سر و صدا نمی کرده و منتظر می مانده، بعد با اولین تحرکات در خانه آهسته می پرسیده: بیدار شدید؟ کاسکو، تک تک اعضای خانواده را با احترام صدا می کرد و مخصوصا مرد خانه را که مورد احترام همه بوده با لفظ آقا یا حاج آقا خطاب قرار می داد. به علاوه به مهمانان و تازه وارد خوشامد می گفته و با احترام آنها را به داخل منزل دعوت می کرده است. طوطی حتی بعضی ادعیه را یاد گرفته بود و می خواند. همین طور براثر شنیدن اذان از رادیو، به زیبایی اذان می گفته است. او در مقابل تذکرات یا سکوت می کرده و یا با گفتن «چشم» عکس العمل نشان می داده است. خلاصه پس از مدتی این کاسکو در نوع خود یک یک شد و نمونه ای نداشت. به طوری که حدود 7 میلیون تومان برایش قیمت گذاشته بودند. اما اعضای خانواده چنان به او دلبستگی داشتند که کسی فکر فروشش را هم نمی کرده است. بر حسب قضا حاج خانم و حاج آقا عازم سفر حج می شوند و کسی در خانه نبوده تا از کاسکو نگهداری کند. یک زوج جوان از دوستان خانوادگی که درجریان موضوع قرار می گیرند برای نگهداری از پرنده خوش سر و زبان طی سفر صاحب خانه، اعلام آمادگی می کنند. یک ماه می گذرد و حاج خانم پس از بازگشت به سراغ طوطی اش می رود و او را که سالم و سرحال به نظر می رسید به خانه بر می گرداند، اما ... چشمتان روز بد نبیند. تا حاج آقا جلو می آید، کاسکو می گوید: حاجی جون، بوس! نفر بعدی که جلو می آید، صدای کاسکو بلند می شود که:چطور مطوری؟ و نفر بعدی: چطوری جیگر؟ حاج خانم می گفت: اول سعی کردم موضوع را خیلی جدی نگیرم. ولی هر چه می گذشت می دیدم دامنه این تغییر ادبیات بسیار فراتر از آن است که فکر می کنم. این دفعه به او گفتم: ساکت شو. این چه طرز حرف زدنه؟ کاسکو هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت: چیه؟ خودت ساکت شو! فهمیدم بله، کار از کار گذشته است... 24 ساعت بیشتر نتوانستم نگهش دارم و چه چیزها که در این 24 ساعت از زبانش نشنیدم. اگر می ماند معلوم نبود چه بر سر ادبیات خانواده می آمد! طوطی نازنین 7 میلیون تومانی را به ثمن بخس و با نازل ترین قیمت به اولین متقاضی فروختم و ... حاج خانم که این ماجرا را تعریف می کرد، با خودم می گفتم اینکه طوطی بوده، اما وای به حال خانواده هایی که با فرزندان خود چنین رفتاری دارند. بعضی پدر و مادرها فکر می کنند بچه هایشان باید عین آنها باشند؛ مقلد و مطیع بی چون و چرا. وقتی هم این بچه ها پا به جامعه و فضایی بازتر می گذارند و تلاش می کنند هویت فردی خود را بروز دهند، والدینشان خشمگین می شوند که آن گونه که ما می خواهیم رفتار نمی کنند... البته منظورم از نوع تغییر هویت کاسکوی این قصه نیست. حتی بعضی از مدیران امور اجتماعی و فرهنگی نیز دچار چنین اشتباهی هستند و فرقی میان ذهن خلاق، فعال، آزادی خواه و جستجو گر انسان با ذهن طوطی قائل نمی شوند. تازه، طوطی هم که آب و هوای زندگیش تغییر کرد، چه شد؟! |
|
| مشخصات نويسنده |
| آرشيو وبلاگ |
| مطالب اخير |
| موضوعات وبلاگ |
| لينکستان |
| پيامک بلاگ |
|
|


